Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

 

 

 

 

من امروز کجام‌ُ!

.

..

تو امروز کجایی؟

 

 

 

 

 

Advertisements

 

 

 

 

 

خیلی رک و راست بهش گفتم،  توی این مدت فکر می‌کردی خیلی زرنگ بودی؟! نه عزیز دلم، خودم رو زده بودم به کوچه علی‌چپ تا ببینم به توهم زرنگ بودنت تا کِی ادامه می‌دی.

بهش گفتم زندگی شخصی‌ت به خودت مربوطه اما این‌که بهم می‌گی فلانی رو دوست دارم ولی نقشه هم‌آغوشی با دیگری رو می‌کشی اسم‌ش زرنگی نیست، هرزگی هست… هر چند هرزگی تو در زندگی شخصی‌ت هم به خودت مربوط هست، اما این‌که این رفتارت بخواد روی روابط کاری من و تو اثر بگذاره به من مربوط می‌شه… من وقت اضافی برای قمار کردن بخاطر معشوقه تو ندارم.

از نظر من آدمی که توی زندگی شخصی‌ش نتونه کدهای اخلاقی رو رعایت کنه، مطمئناً ارزش این رو نداره که بهش اعتماد کنی… حالا تصمیم با خودت هست، زرنگ!

 

 

 

 

دوباره زندگی

 

 

 

 

روز سیزدهم فروردین ماه سال 1391 هم به پایان رسید، درست مثل سایر روزها و شب‌های نوروزی در یک چشم برهم زدن، این رو می‌شه حتی از لب و لوچه آویزون بچه‌های خانواده که از فردا باید برن سراغ درس و کتاب و مدرسه به وضوح دید! شتاب لحظه‌ها مثل همیشه ملموس هست.

فردا برای من اولین روز کاری در سال جدید نیست، چون از روز سوم فرودین ماه عملاً سر کار و بارم هستم، بالاخره آقای خود و نوکر خود بودن این چیزها رو هم دارد، نه از حقوق، پاداش و مرخصی خبری هست، نه از تشکر و تنبیه جناب رئیس، با این همه چون مملکت گل و بلبل‌مان تعطیل بوده ناخواسته حجم کارهای ما هم کم می‌شود باید منتظر بمانیم ملت از سفرها نوروزی و تعطیلات برگردند تا زندگی ما هم به روال معمول خودش برگردد… شکایتی نیست، چون این روزها فرصتی داشتم یکمقدار کارهای عقب افتاده روزهای آخر سال 90 را سر و سامان بدهم و بیشتر از همه بر روی برنامه‌های زندگی و کارم در روزهای آتی برنامه‌ریزی کنم… هر چند با این ذهن آشفته و دل نگران… کار سختی هست.

ناگزیرهای زندگی گاهی آدم را به سمت و سویی می‌کشاند که باید قدم برداشت و مسیر را پیمود، با امید به این‌که در مسیری که دل‌مشغولی ذهن و روحت هست قرار خواهی گرفت… این روزهای من هم چنین می‌گذرد… دلم سخت تنگ هست اما می‌دونم که جز صبوری راهی ندارم… تفعلی که به دیوان خواجه شیراز زدم همین را توصیه کرد… با این واژه در همه سال‌های زندگی‌م مأنوس بوده‌ام… صبر… صبر… صبر… پس صبوری می‌کنم.

برای همه هموطنان‌م در سال جدید هر کجای این کره خاکی که هستند آرزوی بهترین‌ها را دارم… امنیت، سلامت، آرامش، رفاه و شادی در کنار عزیزان‌تان… امیدوارم شما هم اگر در بِزنگاه‌ زندگی‌تان قرار دارید مثل من، با تلاش، امید و صبوری، به همه اونچه که دوست دارید دست یابید.

 

 

 

 

 

 

خلق یک صحنه

 

 

 

موسیقی کردی رو دوست دارم، یک پارادوکس عجیبی در موسیقی مردمان این منطقه هست، شادی فزاینده و حزن دوست داشتنی که در موسیقی کردی هست در کمتر موسیقی دیده می‌شه… درست مثل روحیات مردمان این سرزمین، در پس سختی که در چهره مردم کرد هست، یک دنیا صمیمت وجود دارد…

با تِرک غمگین از آلبوم جدید سیاوش ناظری خیلی همذات‌پنداری می‌کنم در این لحظات، موسیقی زیبا و محزون کردی، حس نزدیک این روزهای من و قطره‌های بارونی که تکمیل کننده این صحنه از زندگی هست.

 

 

 

جانِ بی‌قرار

 

 

 

 

 

شنیده‌ام که رفته‌ای بهار را میان مرزهای تازه جستجو کنی، بهار را چنین خیال کن که یافتی، جان بی‌قرار را چه می‌کنی؟

(بهروز تورانی)

 

 

 

لحظه‌هایی در زندگی هست که معنای حقیقی سکوت رو خوب می‌شه درک کرد… کلمات با همه قدرت‌شان تهی می‌شوند… یک‌پارچه سکوت می‌شوی… سکوت… سکوت… سکوت…

این سکوتِ لعنتیِ دوست داشتنی… انگاری در این لحظات تنها چیزی هست که مرهم‌ت می‌شود…

حرف‌های زیادی برای گفتن هست اما زبان‌م الکن…

.

.

.

من تو را چشم در راهم…

 

 

 

 

 

 

 

معجزه یک جدایی

  

جدایی نادر از سیمین/ عکس از ویکی‌پدیا

 

 

 

 

مشغله‌های آخر سال متأسفانه خیلی وقت بود که اجازه نداده بود تا به علاقه‌مندی‌های همیشگی‌م برسم، کلی مطلب نخوانده روی کامپیوتر باقی مونده بود… حُسن این تعطیلات نوروزی رسیدن به علاقه‌مندی‌ها و سر کیف شدن از خواندن نوشته‌هایی هست که گوشه و کنار وب نشان‌شان کردم برای روز مبادا… حالا که روز مبادا هست و فرصتی دارم، نگاهی می‌اندازم به این نوشته‌ها… با این‌که مدتی از موج جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی می‌گذرد اما نامه پیمان معادی که برای اصغر فرهادی نوشته است و در روزنامه شرق منتشر شده بود نظرم را به خودش جلب می‌کند، با خوندن این نامه در این روزهای بهاری و شادباش عیدانه سرکیف می‌شوم و از ته دل ممنون اصغر فرهادی و همه کسانی که در خلق جدایی نادر از سیمین تلاش کردند می‌شوم، از این‌که هنر و خلاقیت‌شان باعث می‌شود به قول پیمان معادی عزیز، منتقدی آمریکایی در مورد سرزمین‌م و مردمان‌ش این چنین بنویسد:

 

 

 

 «اگر مي‌خواهيد تهديدي نثار اين كشور كنيد، بهتر است قبل از آن اين فيلم را ببيند، تا بدانيد با چه مردماني روبه‌روييد، تا در تصميم خود تجديد ‌نظر كنيد»

 

 

 

خوشحالم از این‌که این جدایی به ظاهر تلخ، پیوندی مبارکی شد بین ما و جهانیان، و فرصتی بود تا یک‌بار دیگه به ایرانی بودن خود مباهات کنیم و همه این‌ها به‌خاطر نازنین مردی چون اصغر فرهادی و گروه همراه‌ش انجام گرفت… ممنون اصغر فرهادی عزیز.

 

نامه پیمان معادی به اصغر فرهادی رو از این‌جا مطالعه کنید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دل آشوب

 

 

 

 

شنیدن‌ش هم چیز جالبی نیست و حس خوبی به آدم دست نمی‌دهد، اما از یک جنبه دیگه وقتی فکر می‌کنی در زندگی‌ آدمی چیزی وجود دارد که خیال بودن‌ش باعث دل‌آشوب می‌شود یعنی یک چیز زیبایی این وسط وجود دارد و انقدر هم برایت مهم هست که باعث دل‌آشوب درون آدمی می‌شود و همین هم هست که با همه ظاهر ناجورش دوست داشتنی‌ش می‌کند.