Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘معرفی یک کتاب’ Category

 

 

 

 

…در همان زمان، یا بهتر بگویم در پی آن، تاریخ ظهور تن‌ها بود. تن خودم، تن مادرم، تن برادرم، تن پسربچه‌های همسایه که با آن‌ها بازی می‌کردم، تن زنان آفریقایی در باریک‌راه‌های اطراف خانه، یا در بازار نزدیک رودخانه. استخوان‌بندی‌شان، سینه‌های سنگین‌شان، پوست برٌاق پشت‌شان. احلیل پسرها با ردِ صورتی ختنه. بی‌شک چهره‌هایی هم بود، اما شبیه صورتک چرمی، سخت شده با آثار زخم، نشانه‌های آیینی. شکم‌های برآمده، دکمه‌ی ناف شبیه سنگ‌ریزه‌ای دوخته زیر پوست. بوی تن‌ها در لمس آن‌ها، پوست سخت نبود، گرم بود و سبک، با هزاران مو. این نزدیکی را احساس می‌کنم، هم‌چنین تعداد پرشمار تن‌ها را در پیرامونم، چیزی که پیش‌تر نشناخته‌ بودم، چیزی نو در عین حال دیر آشنا که ترس را به دور می‌راند.

در آفریقا، گستاخی تن‌ها باشکوه بود، عرصه را می‌گشود، عمق می‌بخشید، حس‌ها را مکرر می‌کرد، شبکه‌ای انسانی در پیرامونم می‌گستراند.

 (آفریقایی/ نوشته: ژان ماری گوستاو لوکلزیو/ ترجمه: آزیتا همپارتیان/ انتشارات: نیلوفر)

 

 

 

 

 

 

Read Full Post »

 

 

 

بخشش، انعطاف‌پذیر است. این امر به شما اجازه می‌دهد تا به جای خشک و آشتی‌ناپذیر بودن، نسبت به تغییر موقعیت‌ها، عکس‌العمل نشان دهید. این مسأله نیازمند بلوغ فکری، درایت و حساسیتِ نگاهِ متفاوت و درونگرایانه به دیگران است. همچنین شهامتی خاص می‌طلبد تا بر خودخواهی خود فائق بیاییم، خودخواهی‌ای که به ما القا می‌کند همه کارهایمان درست است و این دیگرانند که خطاکار هستند!

بخشش، عملکردی منتج از همدردی و تفاهم با چیزهایی است که انتخاب می‌کنیم تا با کمک آن‌ها نسبت به دنیای اطراف‌مان، عکس‌العمل نشان دهیم. به این ترتیب از نگاه‌های بی‌احساس، خشک، سرد و بی‌روح به دیگران، خودداری می‌کنیم و می‌کوشیم تا ضعف، ترس و احساس عدم امنیت دیگران- که آن‌ها را وادار به داشتن رفتاری صدمه‌آمیز بر علیه ما کرده- درک کنیم.

در درون هر یک از ما، کودکی ترسو، وحشتزده، زخمی و مجروح وجود دارد که مسئول تمامی آن انفجارات روحی و واکنش‌ها می‌باشد. این کودک، حتی در درون بزرگسالان نیز وجود دارد و کنترل ایشان را در هر زمانی که اراده کند، به دست می‌گیرد.

در چنین مواقعی، ما با گفتن جملاتی نظیر «تو چگونه توانستی… چگونه ممکن است که… » اولین پاسخمان را به آن عکس‌العمل‌ها، نشان می‌دهیم، ولی وقتی به مشکلات دیگران پی مي‌بریم، به درک و تفاهمی از شخصیت آن‌ها می‌رسیم. ما یاد می‌گیریم که حالت و توقع خود را تغییر دهیم و این کار باعث می‌شود که بخشش برایمان آسان شود.

  (جادوی بخشش/ نوشته: جی. پی. واسوانی/ ترجمه: دکتر بهرام جعفری/ نشر: محراب دانش)

 

 

 

 

 

 

 

Read Full Post »

 

 

قصه‌های آدم‌های 2جورند. قصه‌های سیاه و سفید. قصه‌های سفید قصه‌هایی هستند که دیگران درباره خودشان می‌گویند و دوست دارند ما هم باور کنیم تا آن‌طوری بدانیمشان. ما هم می‌توانیم آن قصه‌ها را باور کنیم و هم می‌توانیم باور نکنیم. اگر باور کنیم آن قصه‌ها را، بهشان حق می‌دهیم و طرف آن‌ها می‌شویم و هردومان راحت‌ و بی‌دردسر راهمان را می‌رویم… و قصه‌های سیاه قصه‌هایی هستند که ما درباره‌ی دیگران می‌سازیم یا دلمان می‌خواهد ازشان بدانیم، هر چند که ممکن است تکه‌ای یا همه‌ی آن قصه هم واقعاً یا به چشم درست باشد. قصه‌های سیاه باعث می‌شود بهانه‌ها و دلیل‌های دیگران را نفهمیم و نبینیم و یا نخواهیم ببینیم. آن وقت به آن‌ها می‌گوییم و می‌خواهیم این را باور کنند، نه آن چیزی را که باور می‌کردند. با باور کردن آن قصه‌ها دیگر نه آن آدم و نه حتی خودمان و دیگر نمی‌توانیم راحت زندگی کنیم چون فقط با باور کردن قصه‌های خوب خودمان و دیگران است که آدم می‌تواند آرام و راحت زندگی کند.

  (آفتاب‌پرست نازنین/ نوشته: محمدرضا کاتب/ نشر: هیلا)

 

 

 

Read Full Post »

 

 

 

 

بر نقص‌های کوچک خود غلبه کرده بود، فقط برای این‌که از مسایلی که اهمیت اساسی داشتند، شکست بخورد. توانسته بود به شدت مستقل جلوه کند، اما در حقیقت، در همان لحظه به گونه غم‌انگیزی نیازمند دیگران بود. وقتی وارد اتاقی می‌شد، همه به طرفش بر می‌گشتند و نگاهش می‌کردند، اما او تقریباً هر شب را تنها، و در صومعه‌ای با تماشای تلویزیون به صبح می‌رساند، تلویزیونی که حتی به خودش زحمت تنظیم آن ‌را نمی‌داد. به تمام دوستانش این تصویر را القا می‌کرد که زنی است که باید دشمنش داشت، و بیش‌تر نیروی خود را صرف تلاش برای رفتار به تناسب همان تصویری می‌کرد که از خودش خلق کرده بود.

به همین خاطر، هرگز نیروی کافی نداشت تا خودش باشد: زنی باشد که همچون هر کس دیگری در جهان، برای شادی به انسان‌های دیگر نیاز دارد. اما نزدیکی به بقیه آدم‌ها بسیار سخت بود. به شیوه‌هایی غیرقابل پیش‌بینی واکنش نشان می‌دادند، خود را در محاصره دیواره‌های دفاعی قرار می‌دادند، رفتارشان درست مثل خودش بود، وانمود می‌کردند هیچ چیز براشان مهم نیست. وقتی کسی با نگرشی بازتر نسبت به زندگی ظاهر می‌شد، آشکارا او را پس می‌راندند، و یا با نابغه‌ای بی‌اهمیت دانستنش، رنجش می‌دادند.

ورونیکا می‌توانست افراد بسیاری را با قدرت و نیروی اراده تحت تأثیر قرار دهد، اما این قدرت و نیرو او را به کجا رسانده بود؟ به خلأ. به تنهایی مطلق. به ویلت. به اتاق انتظار مرگ. 

  (ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد/ نوشته: پائولو کوئلیو/ ترجمه: آرش حجازی/ انتشارات: کاروان)

 

 

 

 

Read Full Post »

 

 

وقتی داشتم روی کاپوچینوی دخترکی کف می‌ریختم که رفته بود توی نخ علی –که داشت آن گوشه برای خودش نماز می‌خواند و پاک توی این دنیا نبود – و طرف، مثل این‌که برَد پیت را توی لباس احرام دیده باشد چشم‌هایش از حدقه بیرون زده بود، داشتم به این فکر می‌کردم که چه‌قدر این ناجور بودن‌های ظاهری و این غیرمترقبه بودن‌ها قشنگ است.

این‌که یک اسپرسوخور حرفه‌ای مثل علی را ببینی که گوشه‌ی یک کافه‌ی پُر از خِرت و پِرت‌های دنیای مدرن، یک جانمازِ پُر نقش و نگارِ دست‌دوزی شده‌ی بُته‌جقٌه پهن کرده زمین و دارد نمازِ سرِ وقتش را می‌خواند.

یعنی من که می‌میرم برای این‌که کسی- حالا هر کجا که هست- عین خودش باشد وقتی که آن‌جا نیست. یعنی خودش را پشت ظواهری که دو پول سیاه نمی‌ارزند مخفی نکند. یا از ترس این‌که دیگران چه قضاوتی درباره‌اش می‌کنند، خودش را یک‌طوری که نیست جلوه ندهد. یا آن‌طوری که هست، خودش را بروز ندهد.

راستش، همیشه او را تحسین کرده‌ام که تُخمش نیست و هر کجا که وقتش برسد، بساطش را پهن می‌کند و باکش نیست که یک عدٌه دارند چپ‌چپ بهش نگاه می‌کنند و پیش خودشان می‌گویند این بابا رو… از همه‌جا اومده تو کافه نماز می‌خونه!

  (کافه پیانو/ نوشته: فرهاد جعفری/ نشر: چشمه)

 

 

 

پی‌نوشت: کافه پیانو رو که می‌خوندم جدا از لذتی که از روایت داستان می‌بردم، یک حظ دیگه رو هم به همراه داشت، وجود آدم‌ها و نشان‌هایی که برای من مخاطب ملموس هست و همش مال گذشته‌ها نیست، بواقع یک حس سر زندگی رو در کافه پیانو پیدا می‌کنی که مال همین دوره و زمونه هست، روایتی از زندگی‌ت که با گذر سال‌ها مثل تو آدم‌ها و نشون‌هاش می‌شود جزء نوستالوژی‌های زندگی‌ت، و این لذت خوندن‌ش رو دو چندان می‌کنه.

 

 

 

 

Read Full Post »

 

 

 

 

ایمان، ترانه آدمی

 

ترانه‌ای روی زمین افتاده بود.

 قناری کوچکی آن را برداشت و در گلوی نازک خود ریخت.

 ترانه در قناری جاری شد. با او درآمیخت.

 ترانه آب شد.

 ترانه خون شد.

 ترانه نَفَس شد و زندگی.

قناری ترانه را سر داد. ترانه از گلوی قناری به اوج رسید.

 ترانه معنا یافت.

 ترانه جان گرفت.

 قناری نیز، و همه دانستند که از این پس ترانه، بودن است.

 ترانه، هستی است. ترانه، جان قناری است.

×××

ایمان، ترانه آدمی‌ست. قناری بی‌ترانه می‌میرد و آدمی بی‌ایمان.

   (بال‌هایت را کجا جا گذاشتی؟/ نوشته: عرفان نظر آهاری/ نشر: افق)

 

 

 

 

 

Read Full Post »

 

 

 

 

 

دوگانگی طبیعت مادر و چهره‌ي تاریک و دوزخی او چند علت دارد. یونگ معتقد است که مادر نماد لیبیدوست و فرزند نرینه، به‌طور ناخودآگاه، میل به بازگشت و یکی شدن با او را دارد. اما آمیزش با محرم گناهی بزرگ است و مادر به عنوان نیرویی اغوا کننده، چهره‌ای هیولایی می‌یابد و در قالب پلنگ و اژدها و گوری بلعنده به ادراک خودآگاهی در می‌آید. از سویی، خودآگاهی یا اصل نرینه، زندگی در بطن مادر را اسارت می‌داند و مدام در پی جدایی و رهایی است. مبارزه میان خودآگاهی و ناخودآگاهی، به‌صورت نمادین، شکل مبارزه میان مادر و فرزند نرینه را به خود می‌گیرد و مادر چون نیرویی قهار و ستیزگر تجربه می‌شود. این دوگانگی، همچنین، در ارتباط با طبیعت ذاتی مادر است که دو خصوصیت متضاد دارد: خصوصیت ریشه‌ای یا ثبات‌گرا که می‌خواهد همه چیز را در خود فرو کشد و نگه دارد، و خصوصیت تغییر دهنده یا تحرک‌طلب که خواهان تحول و رشد و تغییر است. در حالت اول، اصل مادینه دهانی بلعنده است که فرزندان خویش را به درون می‌کشد تا باز جزیی از خود کند. «من – ego» یا خودآگاهی، چون ناتوان و درمانده شد، می‌خواهد به وضعیت آغازین روان یا زهدان تاریک مادر بازگردد. بازگشت به مادر یعنی بازگشت به سکون و فراموشی و مرگ.

این وضعیت در قالب نمادها و تصاویری چون بلعیده شدن توسط موجودی هیولایی یا گذشتن از دوزخ یا افتادن در چاهی ژرف به تجربه‌ی آگاهی در می‌آید. در قصه‌های عامیانه، گرگی شاهزاده را می‌بلعد یا جادوگری بدنهاد او را سنگ یا خواب می‌کند. اما «من – ego» مدام در حال رشد و خواهان استقلال است و می‌کوشد تا از شکم اژدها یا ژرفنای چاه به درآید و این کوششی پرثمر است، زیرا آن‌کس که به عمق دوزخ سفر کند و از شکم هاویه بگذرد، به درجه‌ای والا از رشد و تکامل روحی و معنوی می‌رسد و تولدی دوباره می‌یابد…

      (بزرگ بانوی هستی (اسطوره- نماد- صور ازلی)/ نوشته: گلی ترقی/ انتشارات نیلوفر)

 

 

 

 

 

Read Full Post »

Older Posts »