Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘روز شمار تقویم’ Category

 
 
 

استاد پرویز رجبی و رضا مرادی غیاث‌آبادی/ عکس از tarikhirani.ir

 
 
 ایران رجبی را از دست داد

جای خالی استاد رجبی را هر کسی نمی‌تواند پر کند. او از معدود مورخانی در طول تاریخ ایران بود که تاریخ را به خواست این و آن و برای پسند دیگران (و حتی برای پسند خودش) ننوشت. او سنت کهن تاریخ‌نویسی برای حاکمان، برای قدرتمندان، برای سیاسیون، و برای همه صاحبان قدرت و ثروت و نیرنگ را به کناری نهاد. او از تاریخ برای خود دکانی نساخت و کیسه‌ای ندوخت. او به دامان گروه‌ها و احزاب و گرایش‌ها و هر شخص دیگری که تاریخ و دستکاری‌های تاریخی را برای منافع خود نیاز دارند، در نغلطید. او هرگز آلت دست آنان نشد…

 درگذشت ایران‌شناسی که ایران را جور دیگری می‌شناخت/ پرویز رجبی جاودانه شد.

 

آدم‌هایی از جنس استاد پرویز رجبی، سرمایه‌های گران‌بهای ملی هستند که فقدان از دست دادن‌شون بسیار تلخ هست، خصوصاً در زمانه‌ای که تشخیص سره از ناسره سخت‌تر شده، وجود چنین فرزانگانی چراغ راهی بود در تاریکی این روزها… روحش شاد،.

 

از استاد پرویز رجبی در همین وبلاگ بخوانید:

جشن نوروز ایرانیان در گذر زمان

اسپندارمزگان

جشن یلدا 

 

استاد پرویز رجبی در ویکی‌پدیا

وبلاگ استاد پرویز رجبی

 

 

 

 

Advertisements

Read Full Post »

 

 

 

فروغ فرخزاد عزیز به حق گفت: تنها صداست که می‌ماند.

فروغ خوب می‌دونست در این سرزمین و از این خاک انسان‌هایی ریشه می‌گیرند که با صدای پرطنین و آواز ماندگارشان در قلب و روح این سرزمین جاودانه می‌شوند. و چه سعادت‌مندیم ما، که در سرزمینی زندگی می‌کنیم که موهبت داشتن چنین صداهای ماندگاری را داریم و صد حیف که این حنجره‌ها خیلی زود کم‌فروغ شدند…

امروز 9 بهمن ماه، سالروز میلاد فریدون فروغی عزیز هست…. مردی نیکو سرشت و هنرمندی ارجمند از تبار عاشقان و دل‌سوزان وطن و هموطنان‌ش که با آثاری فراموش نشدنی برای همیشه در یاد و خاطر این سرزمین و مردمان‌ش جاودانه باقی خواهد ماند.

تولدت مبارک فریدون فروغی عزیز. 

 

فریدون فروغی/ عکس از ویکی‌پدیا

 

ای پناه هَوس مردای شهر

همیشه گریه به دل، خنده به لب

غمگینم از غم و غصه‌های تو

همدل آدمای بدون دل

نفسِ گرم تو از شعله دل

غمگینم از غم و غصه‌های تو

وای اگه قلبت تو سینه بمیره

تموم شهر منو شب می‌گیره…

 

نمی‌خوام که چشمای خشک تو رو تَر ببینم

تو بگذار غصه‌هاتُ من رو شونه‌م بگیرم

نمی‌خوام امید تو از دل تو بیرون بشه

آخرین منزل تو رو سر تو ویرون بشه

وای اگه قلبت تو سینه بمیره

تموم شهر منو شب می‌گیره…

 

 

 

 

 

 

Read Full Post »

 

 

احمد شاملو/ عکس از shamlou.org

 

مطرب درآمد

 با چکاوکِ سرزنده‌یی بر دسته‌ی سازش.

 مهمانانِ سرخوشی

 به پایکوبی برخاستند.

 

از چشمِ ینگه‌ی مغموم

                             آنگاه

 یادِ سوزانِ عشقی ممنوع را

 قطره‌یی

 به زیر غلتید.

□ 

عروس را

 بازوی آز با خود برد.

 سرخوشانِ خسته پراکندند.

 مطرب بازگشت

 با ساز و

           آخرین زخمه‌ها در سرش

           شاباشِ کلان در کلاهش. 

 

تالارِ آشوب تهی ماند

 با سفره‌ی چیل و

                      کرسی‌ باژگون و

                                          سکّوبِ خاموشِ نوازندگان

 و چکاوکی مُرده

 بر فرشِ سردِ آجُرش. 

         (احمد شاملو، ۶ فروردینِ ۱۳۶۴، از دفتر شعر در آستانه)

 

 

21 اذرماه روز میلاد احمد شاملو، گرامی باد.

 

 

Read Full Post »

 

 

 

 

مرگ تنها برای کسانی زیباست که،

زیبا زندگی کرده‌اند،

از زندگی نهراسیده‌اند،

شهامت زندگی کردن را داشته‌اند.

کسانی که عشق ورزیده‌اند، دست افشانده‌اند و زندگی را جشن گرفته‌اند.

 (ُاشو)

 

 

11 دسامبر، سالرزو تولد اُشو (راجنیش چاندرا موهان جین) عارف و خردمند هندی‌ست که با اندیشه ناب‌ش اثراتی عمیق بر دنیای ما گذاشت، گرامی باد.

 

 

 

Read Full Post »

 

 

 

آن روز که با آن همه خرسندی و بی‌خیالی از راه بازار به خانه باز می‌گشت، عابری ناشناس با هیئت و کسوتی که یادآور احوال تاجران خسارت دیده بازار به نظر می‌رسید ناگهان از میان جمعیت اطراف پیش آمد، گستاخ‌وار عنان فقیه و مدرس پرمهابت و مغرور شهر را گرفت، در چشم‌های او که هیچیک از مریدان و شاگردان جرئت نکرده بود شعاع نافذ و سوزان آن‌ها را تحمل کند خیره شد و طنین صدای او سقف بلند بازار را به صدا درآورد. این صدای نا آشنا و جسور سؤالی گستاخانه و ظاهراً مغلطه‌آمیز را بر وی طرح کرد:

– صراف عالم معنی، محمد (ص) برتر بود یا بایزید بسطامی؟

مولانای روم که عالیترین مقام اولیا را از نازلترین مرتبه انبیا هم فروتر می‌دانست و در این باره تمام اولیا و مشایخ بزرگ گذشته را هم با خود موافق می‌دید، با لحنی آکنده از خشم و پرخاش جواب داد:

– محمد (ص) سرحلقه انبیاست، بایزید بسطام را با او چه نسبت؟

اما درویش تاجرنما که با این جواب خرسند نشده بود بانگ برداشت:

– پس چرا آن یک سبحانک ما عرفناک گفت، و این یک سبحانی ما اعظم شأنی بر زبان راند؟

واعظ و فقیه قونیه که از آنچه خوانده بود و شنیده بود با عالم اولیا آشنایی داشت در حق بایزید جز به دیده تکریم نمی‌نگریست، لاجرم مثل یک فقیه و واعظ عادی شهر نمی‌توانست بی‌پروا به انکار و تکفیر پیر بسطام بپردازد. می‌دانست که دعوی پیر طریقت با آنچه از صاحب شریعت نقل می‌شد مغایرت ندارد و هر یک از حالی و مقامی دیگر نشان می‌داد. لحظه‌یی تأمل کرد و سپس پاسخ داد:

– بایزید تنگ حوصله بود به یک جرعه عربده کرد. محمد دریانوش بود به یک جام عقل و سکون خود را از دست نداد!

… مولانا یک لحظه به سکوت فرو رفت و در مرد ناشناس نگریستن گرفت. اما در نگاه سریعی که بین آن‌ها ردٌ و بدل شد، بیگانگی آن‌ها تبدیل به آشنایی گشت. نگاه‌ها به رغم آنکه کوتاه و گذرا بود اعماق دل‌هاشان را کاویده بود و به زبان دل‌ها هر چه گفتنی بود به بیان آورده بود. نگاه شمس به مولانا گفته بود: از راه دور به جستجویت آمده‌ام، اما با این بار گران علم و پندارت چگونه به ملاقات «الله» می‌توانی رسید؟ و نگاه مولانا به او پاسخ داده بود: مرا ترک مکن درویش، با من بمان و این بار مزاحم را از شانه‌های خسته‌ام بردار! مبادله این نگاه‌ها سائل و قائل را به هم پیوند داده بود.

مولانا از این سؤال مست شد، و شمس هم، چنانکه خود او بعدها نقل می‌کرد، از مستی مولانا ذوق مستی یافت. سؤال و جوابی ساده بین آن‌ها ردٌ و بدل شده بود اما تأثیری شگرف در آن‌ها به وجود آمده بود. نگاه تفسیرناپذیری که بین آن‌ها مبادله شد بیش از سخنانی که بر زبان‌هاشان رفت این تأثیر شگرف را به وجود آورده بود. هر چه بود برخورد فقیه با درویش در وجود مولانا خواب پیل را آشفته بود. درویش، که حتی ظاهر حالش به یک بازاری و یک بازرگان ورشکسته می‌ماند بر فقیه که در ناز و جاه فقیهانه حرکت می‌کرد پیروز شده بود…

  (برگرفته از کتاب پله‌پله تا ملاقات خدا/ نوشته:دکتر عبدالحسین زرین‌کوب)

 

 

پي‌نوشت: روایت بالا بین شمس و مولاناست، آدم‌هایی از تباری دیگر… خواب پیل ما آدم‌های غرق در روزمره‌گی‌ها، در چه کنم چه کنم‌ها، کی و کجا آشفته خواهد شد؟! منتظر شمس زندگی‌مون هستیم یا نه، هنوز در مرتبه رومی شدن هم مانده‌ایم؟!

 

 

 

 

Read Full Post »

 

 

 

روزی از روزها

شبی از شب‌ها

خواهم افتاد و خواهم مُرد

اما می‌خواهم هر چه بیشتر بروم.

تا هر چه دورتر بیفتم،

تا هر چه دیرتر بیفتم،

هر چه دیرتر و دورتر بمیرم.

نمی‌خواهم حتی یک گام یا یک لحظه،

پیش از آنکه می‌توانسته‌ام بروم و بمانم،

افتاده باشم و جان داده باشم،

همین…

(دکتر علی شریعتی)

 

 

 

پی‌نوشت: دوم آذرماه زادروز فرخنده دکتر شریعتی متفکر بزرگ ایران‌زمین گرامی باد.

 

 

 

Read Full Post »

 

 

خنچه بیارید 

لاله بکارید 

خنده بر آرید 

می‌ره به حجله

شاه‌دوماد… 

بله برونه

گل می‌تکونه 

دسته به دسته

دونه به دونه

شاه‌دوماد…

(آهنگ زیبای شاه‌دوماد،  ویگن رو از اینجا گوش کنید، از اینجا دانلود کنید.)

 

 

پی‌نوشت: چه زیباست که انسان بتونه با هنرش نقشی زیبا و خاطره‌انگیز در ذهن روزگار از خودش به جا بگذاره، ویگن دِردِریان نیز از تبار همین هنرمندان بود که با به یادگار گذاشتن آثاری خاطره‌انگیز یادش رو برای همیشه جاودانه کرد. امروز هشتمین سالروز درگذشت این هنرمند دوست داشتنی هست، روحش شاد.

 

 

 

  

 

 

 

Read Full Post »

Older Posts »