Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژانویه 2012

 

 

 

فروغ فرخزاد عزیز به حق گفت: تنها صداست که می‌ماند.

فروغ خوب می‌دونست در این سرزمین و از این خاک انسان‌هایی ریشه می‌گیرند که با صدای پرطنین و آواز ماندگارشان در قلب و روح این سرزمین جاودانه می‌شوند. و چه سعادت‌مندیم ما، که در سرزمینی زندگی می‌کنیم که موهبت داشتن چنین صداهای ماندگاری را داریم و صد حیف که این حنجره‌ها خیلی زود کم‌فروغ شدند…

امروز 9 بهمن ماه، سالروز میلاد فریدون فروغی عزیز هست…. مردی نیکو سرشت و هنرمندی ارجمند از تبار عاشقان و دل‌سوزان وطن و هموطنان‌ش که با آثاری فراموش نشدنی برای همیشه در یاد و خاطر این سرزمین و مردمان‌ش جاودانه باقی خواهد ماند.

تولدت مبارک فریدون فروغی عزیز. 

 

فریدون فروغی/ عکس از ویکی‌پدیا

 

ای پناه هَوس مردای شهر

همیشه گریه به دل، خنده به لب

غمگینم از غم و غصه‌های تو

همدل آدمای بدون دل

نفسِ گرم تو از شعله دل

غمگینم از غم و غصه‌های تو

وای اگه قلبت تو سینه بمیره

تموم شهر منو شب می‌گیره…

 

نمی‌خوام که چشمای خشک تو رو تَر ببینم

تو بگذار غصه‌هاتُ من رو شونه‌م بگیرم

نمی‌خوام امید تو از دل تو بیرون بشه

آخرین منزل تو رو سر تو ویرون بشه

وای اگه قلبت تو سینه بمیره

تموم شهر منو شب می‌گیره…

 

 

 

 

 

 

Advertisements

Read Full Post »

 

 

 

 

 

سختی کار همیشه همین وقت‌ها معلوم می‌شود! به هر دلیلی و علی‌رغم میل باطنی‌ات، تو برای دیگری الگو شده‌ای! حالا همانی که تو را الگوی خودش کرده، در قبال خودت مرتکب عمل اشتباهی شده و باعث رنجشت می‌شود.

با خودت کلنجار می‌روی که حالا وقت‌ش رسیده، تو هم همان رفتاری را انجام بده که با تو کرد!

ساعت 00:00، موبایلت رو بر می‌داری تا اولین کسی باشی که بهش می‌گوید «تولدت مبارک».

کار درست رو انجام دادی، حس خوبی داری از این‌که شبیه خودت عمل کردی و از دامی که ممکن بود درون‌ش بیفتی، جستی… حالا با خیال راحت می‌خوابی…

 

 

 

 

Read Full Post »

 

 

قصه‌های آدم‌های 2جورند. قصه‌های سیاه و سفید. قصه‌های سفید قصه‌هایی هستند که دیگران درباره خودشان می‌گویند و دوست دارند ما هم باور کنیم تا آن‌طوری بدانیمشان. ما هم می‌توانیم آن قصه‌ها را باور کنیم و هم می‌توانیم باور نکنیم. اگر باور کنیم آن قصه‌ها را، بهشان حق می‌دهیم و طرف آن‌ها می‌شویم و هردومان راحت‌ و بی‌دردسر راهمان را می‌رویم… و قصه‌های سیاه قصه‌هایی هستند که ما درباره‌ی دیگران می‌سازیم یا دلمان می‌خواهد ازشان بدانیم، هر چند که ممکن است تکه‌ای یا همه‌ی آن قصه هم واقعاً یا به چشم درست باشد. قصه‌های سیاه باعث می‌شود بهانه‌ها و دلیل‌های دیگران را نفهمیم و نبینیم و یا نخواهیم ببینیم. آن وقت به آن‌ها می‌گوییم و می‌خواهیم این را باور کنند، نه آن چیزی را که باور می‌کردند. با باور کردن آن قصه‌ها دیگر نه آن آدم و نه حتی خودمان و دیگر نمی‌توانیم راحت زندگی کنیم چون فقط با باور کردن قصه‌های خوب خودمان و دیگران است که آدم می‌تواند آرام و راحت زندگی کند.

  (آفتاب‌پرست نازنین/ نوشته: محمدرضا کاتب/ نشر: هیلا)

 

 

 

Read Full Post »

 

 

 

 

 

صحبت از پایبندی به اصول در زندگی می‌کردیم، مرز باریکی که، همیشه میان بودن به هر قیمتی یا بودن برای خود و باورهای خود، باهاش دست به گریبانیم…

گفت: اصول زمانی قابل اجرا هست که شرایط‌‌ش رو داشته باشی!

داشتم به درستی یا نادرستی حرف‌ش فکر می‌کردم… به آدم‌هایی فکر می‌کردم که به خاطر باورهایی که بهشون معتقد بودند پشت میله‌های زندان هستند… فکر می‌کردم که آیا این آدم‌ها هم از خودشون پرسیدند شرایط مهیا هست تا به اصول‌شون پایبند باشند یا نه؟!

 

 

 

 

 

Read Full Post »

 

 

 

 

داد از ماندن و مبارزه کردن می‌داد… می‌گفت، شماها چرا اینجوری هستین؟! زمان ما همه کار می‌کردیم برای مبارزه، برای زندگی، شماها خودتون رو وا دادید!

فیتیله جنگ بالا هست، خبر می‌دهد که برای عید دارم می‌رم! اینجا دیگر جای ماندن نیست…

گفتیم: ای بابا، شما مگه نگفتی مبارزه کنیم و …

گفت: برو بابا… هر کی می‌تونه باید بگذاره بره!!!

 

 

 

 

Read Full Post »

 

 

 

 

برای انجام هر کاری ابزاری لازم هست، کلمات هم ابزار معمول ما برای برقرار کردن ارتباط با دیگری هستند… برای حرف زدن، برای درد دل کردن، برای گفتن ناگفته‌های‌مان به یکدیگر، برای این‌که همدیگر را بهتر بشناسیم، برای این‌که عشق و محبت‌مان را راحت‌تر به یکدیگر ابراز کنیم، برای این‌که حتی خشم و نفرت‌مان را به یکدیگر نشان بدهیم، برای این‌که…

کلمات کاربرد زیادی دارند، چه خوب، چه بد. بر کلمات حرجی نیست، این ما هستیم که از کلمات استفاده می‌کنیم و خوب و بدشان را نشان همدیگر می‌دهیم. اما ما همیشه عادت کرده‌ایم برای گریختن… از مسئولیت قبول کردن آنچه ‌که مسئول‌ش هستیم، ما می‌گریزیم از چیزی که مسبب‌ش هستیم… ما می‌گریزیم و برای کاری که خودمان مرتکب‌ش شده‌ایم، دنبال مقصر می‌گردیم و چه کسی بهتر از مقصری که از خودش توان دفاع کردن نداشته باشد! کلمات این قربانی این روزهای ما هستند، وقتی به همدیگر هر چه می‌خواهیم می‌گوئیم بی‌هیچ هراسی برای پاسخگوئی برای آنچه که بر سر کلمات آورده‌ایم.

 

 

 

 

Read Full Post »

 

 

 

 

بر نقص‌های کوچک خود غلبه کرده بود، فقط برای این‌که از مسایلی که اهمیت اساسی داشتند، شکست بخورد. توانسته بود به شدت مستقل جلوه کند، اما در حقیقت، در همان لحظه به گونه غم‌انگیزی نیازمند دیگران بود. وقتی وارد اتاقی می‌شد، همه به طرفش بر می‌گشتند و نگاهش می‌کردند، اما او تقریباً هر شب را تنها، و در صومعه‌ای با تماشای تلویزیون به صبح می‌رساند، تلویزیونی که حتی به خودش زحمت تنظیم آن ‌را نمی‌داد. به تمام دوستانش این تصویر را القا می‌کرد که زنی است که باید دشمنش داشت، و بیش‌تر نیروی خود را صرف تلاش برای رفتار به تناسب همان تصویری می‌کرد که از خودش خلق کرده بود.

به همین خاطر، هرگز نیروی کافی نداشت تا خودش باشد: زنی باشد که همچون هر کس دیگری در جهان، برای شادی به انسان‌های دیگر نیاز دارد. اما نزدیکی به بقیه آدم‌ها بسیار سخت بود. به شیوه‌هایی غیرقابل پیش‌بینی واکنش نشان می‌دادند، خود را در محاصره دیواره‌های دفاعی قرار می‌دادند، رفتارشان درست مثل خودش بود، وانمود می‌کردند هیچ چیز براشان مهم نیست. وقتی کسی با نگرشی بازتر نسبت به زندگی ظاهر می‌شد، آشکارا او را پس می‌راندند، و یا با نابغه‌ای بی‌اهمیت دانستنش، رنجش می‌دادند.

ورونیکا می‌توانست افراد بسیاری را با قدرت و نیروی اراده تحت تأثیر قرار دهد، اما این قدرت و نیرو او را به کجا رسانده بود؟ به خلأ. به تنهایی مطلق. به ویلت. به اتاق انتظار مرگ. 

  (ورونیکا تصمیم می‌گیرد بمیرد/ نوشته: پائولو کوئلیو/ ترجمه: آرش حجازی/ انتشارات: کاروان)

 

 

 

 

Read Full Post »

Older Posts »