Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for نوامبر 2011

 

 

وقتی داشتم روی کاپوچینوی دخترکی کف می‌ریختم که رفته بود توی نخ علی –که داشت آن گوشه برای خودش نماز می‌خواند و پاک توی این دنیا نبود – و طرف، مثل این‌که برَد پیت را توی لباس احرام دیده باشد چشم‌هایش از حدقه بیرون زده بود، داشتم به این فکر می‌کردم که چه‌قدر این ناجور بودن‌های ظاهری و این غیرمترقبه بودن‌ها قشنگ است.

این‌که یک اسپرسوخور حرفه‌ای مثل علی را ببینی که گوشه‌ی یک کافه‌ی پُر از خِرت و پِرت‌های دنیای مدرن، یک جانمازِ پُر نقش و نگارِ دست‌دوزی شده‌ی بُته‌جقٌه پهن کرده زمین و دارد نمازِ سرِ وقتش را می‌خواند.

یعنی من که می‌میرم برای این‌که کسی- حالا هر کجا که هست- عین خودش باشد وقتی که آن‌جا نیست. یعنی خودش را پشت ظواهری که دو پول سیاه نمی‌ارزند مخفی نکند. یا از ترس این‌که دیگران چه قضاوتی درباره‌اش می‌کنند، خودش را یک‌طوری که نیست جلوه ندهد. یا آن‌طوری که هست، خودش را بروز ندهد.

راستش، همیشه او را تحسین کرده‌ام که تُخمش نیست و هر کجا که وقتش برسد، بساطش را پهن می‌کند و باکش نیست که یک عدٌه دارند چپ‌چپ بهش نگاه می‌کنند و پیش خودشان می‌گویند این بابا رو… از همه‌جا اومده تو کافه نماز می‌خونه!

  (کافه پیانو/ نوشته: فرهاد جعفری/ نشر: چشمه)

 

 

 

پی‌نوشت: کافه پیانو رو که می‌خوندم جدا از لذتی که از روایت داستان می‌بردم، یک حظ دیگه رو هم به همراه داشت، وجود آدم‌ها و نشان‌هایی که برای من مخاطب ملموس هست و همش مال گذشته‌ها نیست، بواقع یک حس سر زندگی رو در کافه پیانو پیدا می‌کنی که مال همین دوره و زمونه هست، روایتی از زندگی‌ت که با گذر سال‌ها مثل تو آدم‌ها و نشون‌هاش می‌شود جزء نوستالوژی‌های زندگی‌ت، و این لذت خوندن‌ش رو دو چندان می‌کنه.

 

 

 

 

Advertisements

Read Full Post »

 

 

 

 

داستانک:

به خاطر تعهدم هست.

بعد از حرف‌های معمولی که تو مسیج‌هامون رد و بدل شد، نوشت: بوس…

سه حرفی بود که یکهو مثل آوار رو سرم خراب شدند!

کمی مکث کردم و در جواب‌ش نوشتم:

بلافاصله نوشت: پس گرفتم.

از این‌که انقدر سریع متوجه شد، تعجب نکردم، اما از نکته‌سنجی‌ش خوشم اومد.

برای این‌که جَو عوض بشه با بدجنسی نوشتم:

چرا؟ بوس نطلبیده که مراده!!!

جوابی نداد…

نوشتم: ناراحت شدی؟

نوشت: نه عزیزم.

نوشتم: ببخشید، اوضاع دیگه مثل سابق نیست.

نوشت: یعنی چی؟

نوشتم: جواب بوسه‌ت رو ندادم، بخاطر تعهدی که دارم.

نوشت: نه عزیزم، تو عزیزمی، داداشمی، گلمی، این چه حرفیه، کنار هم خوش باشید، یاد منم باشید.

نوشتم: همچنین، ممنونم از درک‌ت عزیز، مواظب خودت باش.

سکوت سنگینی بین‌مون برقرار شد…

 

 

 

 

 

Read Full Post »

 

 

 

آن روز که با آن همه خرسندی و بی‌خیالی از راه بازار به خانه باز می‌گشت، عابری ناشناس با هیئت و کسوتی که یادآور احوال تاجران خسارت دیده بازار به نظر می‌رسید ناگهان از میان جمعیت اطراف پیش آمد، گستاخ‌وار عنان فقیه و مدرس پرمهابت و مغرور شهر را گرفت، در چشم‌های او که هیچیک از مریدان و شاگردان جرئت نکرده بود شعاع نافذ و سوزان آن‌ها را تحمل کند خیره شد و طنین صدای او سقف بلند بازار را به صدا درآورد. این صدای نا آشنا و جسور سؤالی گستاخانه و ظاهراً مغلطه‌آمیز را بر وی طرح کرد:

– صراف عالم معنی، محمد (ص) برتر بود یا بایزید بسطامی؟

مولانای روم که عالیترین مقام اولیا را از نازلترین مرتبه انبیا هم فروتر می‌دانست و در این باره تمام اولیا و مشایخ بزرگ گذشته را هم با خود موافق می‌دید، با لحنی آکنده از خشم و پرخاش جواب داد:

– محمد (ص) سرحلقه انبیاست، بایزید بسطام را با او چه نسبت؟

اما درویش تاجرنما که با این جواب خرسند نشده بود بانگ برداشت:

– پس چرا آن یک سبحانک ما عرفناک گفت، و این یک سبحانی ما اعظم شأنی بر زبان راند؟

واعظ و فقیه قونیه که از آنچه خوانده بود و شنیده بود با عالم اولیا آشنایی داشت در حق بایزید جز به دیده تکریم نمی‌نگریست، لاجرم مثل یک فقیه و واعظ عادی شهر نمی‌توانست بی‌پروا به انکار و تکفیر پیر بسطام بپردازد. می‌دانست که دعوی پیر طریقت با آنچه از صاحب شریعت نقل می‌شد مغایرت ندارد و هر یک از حالی و مقامی دیگر نشان می‌داد. لحظه‌یی تأمل کرد و سپس پاسخ داد:

– بایزید تنگ حوصله بود به یک جرعه عربده کرد. محمد دریانوش بود به یک جام عقل و سکون خود را از دست نداد!

… مولانا یک لحظه به سکوت فرو رفت و در مرد ناشناس نگریستن گرفت. اما در نگاه سریعی که بین آن‌ها ردٌ و بدل شد، بیگانگی آن‌ها تبدیل به آشنایی گشت. نگاه‌ها به رغم آنکه کوتاه و گذرا بود اعماق دل‌هاشان را کاویده بود و به زبان دل‌ها هر چه گفتنی بود به بیان آورده بود. نگاه شمس به مولانا گفته بود: از راه دور به جستجویت آمده‌ام، اما با این بار گران علم و پندارت چگونه به ملاقات «الله» می‌توانی رسید؟ و نگاه مولانا به او پاسخ داده بود: مرا ترک مکن درویش، با من بمان و این بار مزاحم را از شانه‌های خسته‌ام بردار! مبادله این نگاه‌ها سائل و قائل را به هم پیوند داده بود.

مولانا از این سؤال مست شد، و شمس هم، چنانکه خود او بعدها نقل می‌کرد، از مستی مولانا ذوق مستی یافت. سؤال و جوابی ساده بین آن‌ها ردٌ و بدل شده بود اما تأثیری شگرف در آن‌ها به وجود آمده بود. نگاه تفسیرناپذیری که بین آن‌ها مبادله شد بیش از سخنانی که بر زبان‌هاشان رفت این تأثیر شگرف را به وجود آورده بود. هر چه بود برخورد فقیه با درویش در وجود مولانا خواب پیل را آشفته بود. درویش، که حتی ظاهر حالش به یک بازاری و یک بازرگان ورشکسته می‌ماند بر فقیه که در ناز و جاه فقیهانه حرکت می‌کرد پیروز شده بود…

  (برگرفته از کتاب پله‌پله تا ملاقات خدا/ نوشته:دکتر عبدالحسین زرین‌کوب)

 

 

پي‌نوشت: روایت بالا بین شمس و مولاناست، آدم‌هایی از تباری دیگر… خواب پیل ما آدم‌های غرق در روزمره‌گی‌ها، در چه کنم چه کنم‌ها، کی و کجا آشفته خواهد شد؟! منتظر شمس زندگی‌مون هستیم یا نه، هنوز در مرتبه رومی شدن هم مانده‌ایم؟!

 

 

 

 

Read Full Post »

 

 

 

 

 

خیلی اتفاقی با هم آنلاین گپ زدیم. حدود 2 سالی می‌شد که از آخرین تماس تلفنی‌ش می‌گذشت. داغون بود، این رو قبل از این‌که خودش بگه حس کردم، آخر سر هم بعد از مقاومت نه چندان طولانی‌ش به زبان گفت… خیلی درد داره ببینی دوستی این چنین خسته و ملول شده که برای نبودن ثانیه‌ها رو رج می‌زنه… قرار گرفتن در این موقعیت‌ها خیلی سخت و تلخ هست، نمی‌دونی چی بگی که بتونه درد یک آدم لبریز از درد رو تسلی بده… من امید می‌دادم، از ارزش‌هاش می‌گفتم، از این‌که این روزها هم می‌گذرد با همه تلخی و دردی که برای همه ما دارد، از این‌که بعضی وقت‌ها ناگزیر به ادامه دادن هستیم… خسته بود، لبریز از درد و اندوه بود، تهی بود از حس زندگی، حرف را کشیدم به روزمرگی‌ها، او هم همین رو می‌خواست، یکم وقت گذراندیم نه او خالی شد از درد و نه من راضی شدم از امید دادن‌م!

بدرودی گفتیم برای روزی دیگر… اما نمی‌دونم باز هم این فرصت دست خواهد داد؟

 

 

 

 

 

Read Full Post »

 

 

 

 

 

چند وقت پیش جمله‌ای رو بر روی دیوار فیسبوک دوستی خوندم از انیشتین با این مضمون که:

برای نبوغ انسان‌ها مرزی وجود دارد، اما برای حماقت‌های‌شان نه!

امروز داشتم فیسبوک رو بالا پائین می‌کردم، رو دیوار فیسبوک همان دوستم عکسی رو دیدم که دره‌ش، اقدام به سنگ زدن نمادین به یوتیوب شده بود!

دوستی که ساکن خارج کشور هست، زیر عکس نوشته بود، این عکس واقعی هست یا نه؟

دوست من هم در جواب‌ش نوشته بود، پَ نه پَ با فتوشاپ درست کردن‌ش. 🙂

زیر نظر دوستم، برای دوست ساکن خارج کشور نوشتم، حق‌داری که بعد از چند سال دوری از این مملکت گل و بلبل باور نکنی حماقت آدم‌هایی در این سرزمین می‌تواند این چنین بی‌حد باشد.

 

 

 

 

 

Read Full Post »

 

 

 

  

 

شماره ناشناس بود جواب دادم، خودش بود، بعد از حدود 14 ماه! فرار کردن از آدم‌ها رو خیلی وقت هست کنار گذاشتم، برای همین باهاش صحبت کردم، اظهار ندامت و پشیمانی می‌کرد، حرف خاصی  نداشتم بزنم، حتی سرزنش کردن‌ش، دنبال فرصتی بود تا همدیگه رو ببینیم!

دوست دارم باورم بشه این همه تلاش برای پیدا کردن‌م از عذاب وجدانی هست که دچارش شده اما نمی‌تونم باور کنم که آدمی مثل او عوض شده باشه، طرز فکرش، روش زندگی‌ش و حالا دنبال فرصت دوباره‌ای هست  برای شروع رابطه‌مان اما… خیلی وقت هست از این آدم‌ها بریده‌ام، از آدم‌هایی که معنی رفاقت، دوستی، احترام رو نمی‌فهمند، نمی‌خوام دوباره وارد رابطه با آدمی بشم که هیچ‌وقت درک درستی از این تعاریف در زندگی‌ش نداشته… نمی‌خوام خودخواه باشم اما نیاز دارم تا زمانی که انقدر ظرفیتم بالا نرفته که توان پذیرش هر طور آدمی رو در زندگی‌م داشته باشم، خودم رو در یک پوشش قرار بدم که مصون باشم از آسیب‌هایی که بودن با این آدم‌ها بهم وارد می‌کنند. بعضی وقت‌ها که چینی نازک تنهایی‌ زندگی‌مون ترک بر می‌داره زمانی لازم هست برای ترمیم دردها و رنج‌ها.

 

 

 

 

Read Full Post »

 

 

  

 

بدون شک آدمی رو نمی‌شه پیدا کرد تو این دوره و زمونه که با پدیده برندینگ برخوردی از نوع سوم نداشته باشه! مگر این‌که توی یک جزیره دور افتاده و ناشناس از تمدن انسانی به دنیا اومده باشه، طی حیات کنه و در آخر هم بدرود حیات کند. فرقی هم نمی‌کند شاخ آفریقا زندگی کنیم، جزایر مالدیو، قطب جنوب، یا شهروند کشور جهان سومی ایران باشیم، در هر صورت برنده‌های مختلف جزء لاینفکی از زندگی ما رو تشکیل داده‌اند، حتی اگر نخورده باشیم نون گندم بالاخره از پشت شیشه دستی کشیدیم به رخ برندهای مورد علاقه‌مون.

از لاک ناخن خانم‌ها بگیر تا تایر ماشین، از قلاب ماهیگیری تا فِرِم عینک جایی نمونده که برندینگ زندگی آدم‌ها رو در نوردیده باشه! ولی همه این گستردگی برند‌ها و حضور ملموس‌شون در زندگی ما به این سادگی‌ها بدست نیومده، تعریف برندینگ خلاصه و جمع جور فارق از مباحث فنی و تخصصی یعنی چیزی که حاصل تلاش پیگیر، مستمرانه و خلاقانه یک آدم یا یک گروه هست که در طول زمان با کسب اعتماد و اطمینان افراد بدست آمده است.

بنظرم این مقوله برندینگ در مورد آدم‌ها هم به نوعی مستاق پیدا می‌کند، هر چند در تعاریف شناخته شده جایگاهی نداشته باشه یا شاید داره و من ازش بی‌خبرم!

هر کدوم از ما در زندگی و در طول زمان بر اساس باورها، اعتقادات و افکاری که در سر داریم و اون‌ها در تار و پود وجودمون رخنه کرده اند، یک سری رفتار مشخص پیدا می‌کنیم، کنش‌ها و واکنش‌هایی که مجموع اون‌ها یک نمای کلی از ما در ذهن خودمان و دیگران ثبت می‌کند و بر همین اساس هم هست که ما در تعامل با آدم‌های مختلف با یکسری کیفیات مشخص شناخته می‌شیم. حالا اگه ما در زندگی آدمی باشیم که با واژه‌هایی مثل جنتلمن، خانوم (نه به معنای عام اون!)، مشتی، محجوب، مبادی آداب یا صفاتی از این دست که بیانگر اعتبار و احترام ما در ذهن دیگران هست، شناخته شویم، این به معنای برندینگ انسانی ما هست، درست مثل یک نشان یا برند تجاری که در ذهن مردم شناخته می‌شود ما هم به این کیفیت رسیدیم البته نه در بعد تجاری بلکه در بعد رفتاری، اخلاقی و انسانی که به هویت ما یک ویژگی بارز داده تا در میون خیلی‌های دیگر متمایزتر به نظر برسیم.

خوشبختانه باید بگم در این نوع برندینگ دغدغه‌ها و چهارچوب‌های برندینگ تجاری وجود نداره که در پس ظاهر جذاب و اغوکننده‌شون هزار و یک بی‌اخلاقی و زشتی وجود داشته باشه، اینجا دیگه نیازی به پول بیشتر، قدرت بیشتر، تبیلغات وسیع‌تر و لابی‌های گسترده‌تر نیست، قوانین این برندینگ و بالا رفتن از پله‌های موفقیت و کسب اعتماد و اطمینان دیگران با کمک اونچه که در نهاد هر کدوم از ما قراره داره بدست می‌یاد، نمی‌شه گفت براحتی اما با گذشت، عبور از حرص و آز و بدخواهی و مهربان بودن و استمرار در این‌گونه رفتارها و کردارهای خوب می‌شه تبدیل شد به یک برند انسانی ارزشمند که دست یافتن و مثل شما بودن آرزوی خیلی‌ها باشد درست مثل برندهای انسانی زیادی که کم نبودند در همین آب و خاک.

 

 

 

 

Read Full Post »

Older Posts »