Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for سپتامبر 2011

 

 

 

 

بعد از حدود 12 سال مغازه محبوب عطرفروشی‌م رو عوض کردم، چون این اواخر بیشتر موقع‌ها تعطیل بودند حالا از روی شکم سیری! یا گرفتاری صاحب‌ش بود نمی‌دونم، در هر صورت ترجیح دادم به جای وقت گذاشتن و رفتن به جایی که بیشتر مواقع بسته هست، یک جای جدید رو تجربه کنم برای خرید عطر (اتکلن)، هر چند کار سختی بود!

اولین بار که وارد مغازه شدم خیلی اتفاقی بود با این‌که در چند سال گذشته همیشه در این مجتمع خرید چشم‌م به این مغازه عطر فروشی زیاد افتاده بود اما چون هیچ‌وقت قصدی برای خرید عطر از اونجا نداشتم از کنارش بی‌تفاوت عبور کرده بودم! تا این‌که چند ماه پیش و روز مادر بود که برای خرید هدیه سراغ فروشگاه البسه همیشگی رفتم که معمولاً جنسی که با سلیقه من جور باشه رو داشت مراجعه کردم که در کمال تعجب دیدم یک فروشگاه جدید جایگزین شده و خبری از فروشگاه قبلی نیست، با نگاه به بازار اونجا و شناختی که داشتم می‌دونستم که باید قید خرید لباس مورد نظر رو برای خانم مادر بزنم، مستأصل شده بودم و دور خودم می‌گشتم که چه هدیه جایگزینی بخرم اما چیز خاصی به ذهنم نرسید! (می‌دونستم که گزینه‌های معمول دیگر قبلاً توسط سایر اعضای خانواده تهیه شده و همین کارم رو مشکل‌تر می‌کنه) بواقع پلان B  هم در ذهن نداشتم، موقع بیرون رفتن از مجتمع چون مغازه عطرفروشی درست سر راه قرار داشت، با نگاه به ویترین مغازه دل رو به دریا زدم تا بعد از چند سال یک عطر برای خانم مادر بخرم (با توجه به تجربه نه چندان موفق چند سال قبل در خرید عطر برای خانم مادر که زیاد مورد توجه‌‌ش قرار نگرفته بود –البته این رو هیچ‌وقت نگفت اما از فیدبک هر بار استفاده از عطری که برای‌ش خریده بودم فهمیدم- دیگه جرأت خرید عطر برایش رو نکرده بودم، در حالیکه آمار سلیقه‌ام در مورد توجه قرار گرفتن عطرهای مصرفی خودم و یا هدیه به دیگران تا قبل از مورد خانم مادر، 100٪ بود). بعد از مشخص کردن بازه قیمتی برای خرید توسط من –خرید یک اتکلن معمولی از کف 50 هزار تومن شروع می‌شه تا…- فروشنده جوان و خوش برخورد و مؤدب چند تا اتکلن جلوی من چید و خواست یکی یکی بو کنم و هر کدوم مورد توجه‌م قرار گرفت بگذارم کنار تا انتخاب‌هام محدود‌تر بشه و انتخاب بهتر و راحت‌تری داشته باشم، بعد از بو کردن حدود 10-15 اتکلن، انتخاب‌ها به 3-4 اتکلن محدود شد و در نهایت هم یکی رو انتخاب کردم، البته از گرفتاری‌م درباره این‌که هدیه برای خانم مادر هست رو به فروشنده جوان گفتم و جالب بود که او هم محدودیتی برای تعویض اتکلن تا 24 ساعت نداشت! (کاری که خیلی معمول نیست در این صنف)… از اونجایی که خودم به عطر خیلی علاقه‌مند هستم، ترجیح می‌دهم بعد از کتاب اگر به کسی هدیه‌ای می‌دهم عطر باشد و از اونجایی که در طول این سال‌ها اعتماد به نفس لازم رو برای انتخاب عطر مناسب پیدا کرده‌ام و به مشام خودم در تشخیص درست رایحه‌ها خیلی باور دارم در انتخاب عطر برای آدم‌های مختلف با سلیقه‌های متفاوت مشکلی ندارم… در چند ماه گذشته هم چندین بار به مغازه جدید عطرفروشی مراجعه کردم که برای خرید هدیه بود تا مورد آخر که بالاخره نوبت به خودم رسید (به قول آقای فروشنده)، در طول این چند ماه آشنایی با فروشنده جوان عطرفروشی نکته‌ای که خیلی جالب بود سلیقه خیلی نزدیک من و فروشنده جوان بود، طوریکه بعد از انتخاب آخرین خریدم، فروشنده جوان هم عنوان کرد اتکلن مورد علاقه‌مان یکی هست!

رفتار محترمانه با مشتری، سواد خوب و دادن اطلاعات کافی به مشتری در خصوص کالای مورد نظرش، در کنار رعایت انصاف در قیمت‌گذاری و دادن کالای مرغوب، یکی از مشخصه‌های بدیهی یک فروشنده خوب هست که متأسفانه کمتر در بین فروشنده‌های این دوره و زمونه بصورت یک‌جا می‌شود پیدا کرد! که خوشبختانه عطرفروش جوانی که در چند ماه گذشته از فروشگاه‌ش خرید کرده‌ام، این ویژگی‌ها را دارد، نکته‌ای که به خودش هم گفتم، در بازار مکاره و پر از دروغ و تقلب ما داشتن این منش در کار نوعی مهندسی معکوس در حوزه تجارت می‌باشد، جایی که شما نه به تأسی از فضای رایج در جامعه بلکه حتی فارق از مباحث اخلاقی تنها با نگاه تجاری، با دیدن این ضعف و خلأ بزرگ که بیشترش در عدم اعتماد می‌باشد بخوبی می‌تونی کسب درآمد کنید بدون این‌که آلوده فضای رایج در جامعه بشوی، هر چند بودن در این وادی کار سختی هست  و وسوسه حرف و نگاه و البته فشارهای زندگی‌های پر هزینه امروزی یک چالش همیشگی برای خوب بودن در هر حوزه‌ای هست.

اتکلن انتخابی‌م از سری اتکلن‌های WOOD از کمپانی DESQUARED هست، البته من از WOOD ROCKY که رایحه ملایم‌تری داشت بیشتر خوشم اومد و اون رو انتخاب کردم (مثل آقای عطرفروش که با همین انتخاب عاشق شده بود و بعد هم مزدوج!). به رایحه‌هایی با پایه بوی چوب خیلی علاقه‌مند هستم، از این خانواده  BURBERRY TOUCH هم یکی از رایحه‌های مور علاقه‌ام در سال‌های گذشته بوده، هر چند از این خانواده عطرهایی با پایه چوب به احتمال زیاد با نام LOLIQUE که یکی دو سالی هم عنوان عطر سال رو داشت بیشتر آشنا باشید.

 

 

Read Full Post »

 

 

 

بسیار مکن با ما، سر پنجه به دانایی

گردون ورقی باشد، از دفتر شیدایی

هر چند که مدهوشم، حیرانم و خاموشم

نفروشم از این حیرت، یک ذره به دانایی

در سینه ما رازی‌ست پنهان

که نیازی نیست بر فکر فلاطونی، بر منطق سینایی

جز گوشه میخانه، منزل به کجا گیریم

با این سر سودایی، با این دل شیدایی

 

بسیار مکن با ما، سر پنجه به دانایی

گردون ورقی باشد، از دفتر شیدایی

هر چند که مدهوشم، حیرانم و خاموشم

نفروشم از این حیرت، یک ذره به دانایی

 

در هر قدم این دشت، صد شور و شرر باید

مجنون نشود هر کس، با باده پیمایی

یک گوشه راحت، به از شوکت کاووسی

یک بوسه عشق آمیز، از حشمت و دارایی

بی‌عاشقی و مستی، افسانه بود هستی…

 

 

(آهنگ یک گوشه راحت از آلبوم  منطق عشق 1 با صدای سینا سرلک و پدرام درخشانی رو از اینجا دانلود کنید.)

 

 

 

 

 

 

Read Full Post »

 

 

  

در سال‌های 1945 و 1946، موضوع ذرات اصلی، مبحثی بسیار تازه در فیزیک بود و تقریباً تمام فیزیک‌دانان برجسته‌ی دنیا، درباره‌ی آن تحقیق و کار می‌کردند. وقتی پرفسور حسابی به انگلستان رفت و در مورد این تئوری صحبت کرد، دانشمندان جهان صادقانه گفتند: «سر درآوردن از این نظریه سخت است. ما جواب قانع‌ کننده‌ای برای شما نداریم. فیزیک‌دانان انگلیسی بر این عقیده‌اند که بهتر است شما سعی کنید به آمریکا بروید و اگر موفق شدید شخص پروفسور انیشتین را ملاقات کنید، نظریه و دریافت خود را با او در میان بگذارید.»…

… دکتر هر چه تلاش می‌کرد نمی‌توانست بر هیجان درونی خود غلبه کند. دستپاچه شده بود. برایش سخت بود که در حضور بزرگ‌ترین فیزیک‌دانان جهان و دستیار او، مبحث تازه‌ای را در زمینه‌ی فیزیک توضیح بدهد. با این حال خودش را به تخته رساند و شروع به نوشتن کرد. آن قدر عجله داشت که یکی دو بار فرمول‌ها را نوشت و پاک کرد. مدام فکر می‌کرد که باید با سرعت بنویسد تا کمتر وقت انیشتین را بگیرد.

اشتراوس با لبخند به استادش نگاه می‌کرد. انیشتین متوجه‌ی منظور او شده بود. بنابراین از جایش بلند شد. رو به دکتر حسابی کرد و با لبخند ملایمی گفت: «اصلاً لازم نیست عجله کنید. من اگر به جای شما بودم، تصورمی‌کردم که سر کلاس درس هستم و می‌خواهم یک درس ساده‌ی فیزیک را برای شاگردان خود توضیح بدهم. لطفاً آرام و شمرده حرف بزنید و فرض کنید با یکی از شاگردان خود مشغول صحبت هستید.»

تواضع انیشتین باعث شد که دکتر آرام بشود و با اعتماد به نفس بیشتری توضیحات‌ش را ادامه دهد، بعد از پایان توضیحات، انیشتین و اشتراوس هم حرف‌هایی زدند و در نهایت انیشتین گفت: «در درست بودن نظریه‌‌ی شما هیچ شکی نیست. من شخصاً به نظزیه‌ی شما بسیار علاقه‌مند شدم، اما در کارتان یک اشکال وجود دارد. تئوری شما زیبا یا به اصطلاح سیمتریک (متقارن) نیست. من عقیده دارم چیزی که زیبا نیست، قابل دفاع هم نیست. برای زیبا کردن این نظریه، باید به کار و تحقیق‌تان ادامه بدهید. البته در لابراتواری با تجهیزات کامل.»

اگر خود آقای دکتر حسابی بخواهند دنبال یک مرکز تحقیقاتی بگردند، وقت‌شان خیلی تلف خواهد شد. بهتر است شما به امضای من، چند تلگراف به دانشگاه‌های خوب و مجهز آمریکا بفرستید تا جای مناسبی برای ایشان پیدا شود.

اشتراوس همین کار را کرد و به این ترتیب هنوز یک ماه نگذشته بود که لابراتوار اپتیک (دیدگانی) شیکاگو در اختیار دکتر قرار گرفت.

دو سه روز از شروع به کار محمود حسابی در آزمایشگاه نگذشته بود که چشمش به کشویی افتاد. این کشو در سمت راست میزش بود. کنجکاوی باعث شد کشوی میز را بیرون بکشد. در آنجا دفترچه‌ی آبی زیبایی دید. فکر کرد دفتری است برای چرک‌نویس. آن را برداشت تا استفاده کند. به محض ورق زدن، متوجه  شد که دفترچه، در واقع دسته‌چکی است که تمام صفحات آن امضا شده است. بلافاصله دسته چک را پیش رئیس بخش، که پرفسوری سرخ‌پوست بود، برد.

– می‌خواهم نام فردی را که قبلاً از میز من استفاده می‌کرده، بدانم.

– مسئول بخش پرسید: «برای چه؟»

– برای این‌که او دسته چک‌ش را جا گذاشته و از قضا تمام صفحات آن را هم امضا کرده و می‌دانید که این کار بسیار خطرناکی است و ممکن باعث سوء‌استفاده‌ی دیگران شود.

رئیس بخش تازه متوجه‌ی موضوع شده بود، گفت: «آن دسته چک را کسی جا نگذاشته، این دسته چک مال شماست. پژوهش‌گرانی که در این‌جا کار تحقیقاتی‌شان را شروع می‌کنند حتما به تجهیزاتی نیاز دارند، این دسته چک برای خریدن چنین وسایلیِ در اختیارشان گذاشته می‌‌شود.»

دکتر حسابی که کاملاً شگفت‌زده شده بود فهمید که پیشرفت، توسعه و نوآوری، بی‌جهت به دست نمی‌آید.

   (مرد نخستین (زندگی‌نامه داستانی پرفسور محمود حسابی)/ نوشته: محود اکبرزاده/ نشر: سوره مهر)

 

 

 

Read Full Post »

 

 

 

با دوستی صحبت می‌کردیم در مورد اتفاقاتی که در شمال آفریقا و خاورمیانه در حال وقوع هست و سیاست‌های به ظاهر یک بام و دو هوای حکومت ایران و کشورهای غرب و آمریکا در قبال این مسائل…

دو تا تئوری رو مد نظر داشتیم و هر کدوم راجع به یکی بیشتر صحبت کردیم اما در انتهای بحث‌مان هیچ‌کدام‌مان درصدد مجاب کردن دیگری و صحه گذاشتن به گفته خود نبودیم فقط دو روایت مختلف را برای همدیگر بیان کردیم بدون هیچ نتیجه‌گیری مشخصی، چون هیچ‌کدام به درست بودن نظرمان معتقد نبود!

روایت اول از من بود که، همه این بگیر و ببندها که حکومت ایران تلاش در جهت چسباندن عنوان بیداری اسلامی به‌شان دارد، بخش اصلی‌ش بر می‌گردد به اینکه تغییر جزء لاینفکی از چرخه زندگی آدمیزاد هست، در عصر اطلاعات با حضور پر رنگ رسانه‌های نوین و دسترسی بافت جمعیتی جوان غالب در کشورهای معترض و پیوستگی بیشتر با فرهنگ‌های مختلف و کسب آگاهی بیشتر از حقوق خود بعنوان یک شهروند برای ایفای نقش محوری‌تر در جامعه، منطقه و رخدادهای بین المللی درصدد پی‌گیری حقوق شهروندی خود و دسترسی آزاد به اطلاعات و برخورداری از زندگی مناسب با توجه به سرمایه‌های کلان طبیعی (نفت و گاز و…) که در این کشورها وجود دارد هستند، که از جمله اولین نیاز اون‌ها داشتن کار و معیشت مناسب در کنار حق آزادی بیان و اندیشه در کشورهای تحت سیطره دیکتاتورهای‌شان هست… این انبار باروت حالا با یک جرقه کوچک شعله‌ور شده است و به سرعت در تمام کشورهای منطقه که دارای اشتراکات زیادی از این منظر هستند شده است و آتش این شعله هم به زودی خاموش نخواهد شد. طبیعتاً در این شرایط کشورهایی که بازیگران اصلی صحنه سیاست هستند با توجه به تحولات اخیر و برای این که همچنان بتوانند نقش مؤثری در قبال این تحولات در جهت منافع خود ایفا کنند، جایی که لازم باشد با حضور نظامی (لیبی) هم‌پیمان سابقه‌شان را که تبدیل به مهره سوخته شده است به زیر می‌کشند و در یک‌جای دیگر (بحرین) تا زمانی که هنوز سیاست مشت آهنین و یا چانه‌زنی وجود دارد از دلارهای نفتی حاکمان عرب منطقه کمال بهره‌برداری را می‌کنند و این یعنی معامله دو سر سود برای اون‌ها… بنظرم اپوزیسون در کشورهای معترض زمانی قادر به بردن این بازی هستند که در کنار داشتن اتحاد و یکپارچگی و استفاده از تمام ظرفیت‌های‌ موجودشان برای تغییر در ساختار حکومت‌های‌شان همزمان چانه‌زنی مناسب با قدرت‌های اصلی در صحنه سیاست جهانی داشته باشند تا نشان بدهند برای گرفتن نقش جدید در نظام نوین جهانی مسئولیت‌پذیری لازم را دارند.

روایت دوم از دوستم بود که، به کل این تغییرات رو یک صحنه‌گردانی از سوی قدرت‌های‌ جهانی می‌دونست که برای این که قضیه مقداری طبیعی جلوه کنه به این آشوب‌ها و درگیری‌ها دامن می‌زنند و با سیاست‌های یک بام دو هوا درصدد انحراف در افکار عمومی هستند. ولی در واقع اون‌ها هستند که مهره‌های خود را در کشورهای مختلف جابجا می‌کنند و در یک بازه زمانی به تغییر ساختار حکومت‌ها در کشورهای مختلف اقدام می‌کنند تا بیشترین منفعت رو از سرمایه‌های کشورهای دیگر ببرند.

درسته که رگه‌های پررنگی از تئوری توطئه دائی‌جان ناپلئون در صحبت‌های دوستم دیده می‌شد، اما نمی‌شه از کلیت این حرف گذشت، خود من هم با توجه به تغییرات در کشورهای مختلف جهان حالا اعتقاد زیادی به تئوری حضور پادشاهان تاریکی در گرداندن دنیا دارم، جایی که شرکت‌های چند ملیتی، کارتل‌های بزرگ اقتصادی، بورس جهانی با حضور آدم‌هایی فراملیتی که با استفاده از نبوغ، قدرت و ثروت خود پله‌های ترقی رو در کسب جایگاه بالاتر در این نظام نوین جهانی طی می‌کنند و تبدیل می‌شوند به پادشاهان بی‌تاج و تختی که به واقع صحنه‌گردان اصلی دنیای ما هستند… هر چند معتقدم خود اون‌ها هم قربانی یا بواقع عروسک‌های خیمه‌شب بازی نظامی بالاتر و پیچیده‌تر هستند.

ولی همه این‌ها پرداخت‌های ذهن ما هست از اونچه که در حال وقوع هست و کسی شاهدی بر این مدعا نداره، هر چند از نشانه‌ها براحتی نمی‌توان گذشت.

 

 

 

Read Full Post »

 

 

 

 

زندگی کردن در این کشور مثل زندگی در خلأ شده! وقتی پای قول و قرار و برنامه‌ریزی و چشم‌انداز آینده می‌شه تنها واژه‌ای که به ذهنت می‌رسه «کشک» هست.

هر کدوم‌ از ما هم تجربه‌ای از بودن در این شرایط داریم، به خودم و زندگی دو سال گذشته‌ام که نگاه می‌کنم فقط از جنبه کاری می‌گویم، شبیه به آدمی بوده‌م که سیلاب دارد با خودش می‌بردش و تلاش می‌کند تا دست‌ش را به شاخه‌ درختی یا چیزی شبیه این بند کند تا دیرتر غرق شود!

هنوز اندر خم یک کوچه دارم تلاش می‌کنم اما درجا می‌زنم، اگر یک گوشه دیگر این دنیا بودم باید در این سن به خیلی از نیازهای یک انسان معمولی رسیده بودم اما من هنوز در ابتدایی‌ترین‌شان هم مانده‌ام! مثل خیلی‌های دیگرمان.

همه این حرف‌هایی که می‌نویسم به معنی برداشتن بار مسئولیت از روی دوش خودم و نفی کوتاهی‌هایم در زندگی برای بدست آوردن آنچه که می‌خواستم نیست، منظورم کلی‌تر هست، فضایی که در جامعه وجود دارد، این جوی که داریم دره‌ش زندگی می‌کنیم، شرایطی که برای خیلی‌های‌مان یکسان هست، لنگ در هوا معلق مانده‌ایم، تکلیف‌مان با خودمان هم مشخص نیست چه برسد که به این‌که بخواهی برای چیزهای دیگری غیر از خودت هم فکر کنی.

شرایط سختی هست، مثل حال احتضار هست، جان به لب آمده اما خلاصی ازش نداری… همه واژه‌ها، جمله‌ها و کلمات منفی هست و حس خمودگی بهت تلقین می‌کند –بحثی در چقدر حقیقی بودن‌ش نیست- وقتی بهش فکر می‌کنم این نهیب رو هم به خودم می‌زنم که برای زندگی که نه، برای جان کندن و خلاص شدن هم که باشد باید تمام توان و انرژی‌ت را جمع کنی، شاید این طوری روزنی پیدا کنی برای زندگی کردن! فعلاً روزها رو رج می‌زنم حتی در این پاییز زیبا برای یافتن روزنه‌ امیدی از دل این سیاهی…

 

 

 

 

Read Full Post »

 

 

هفته دفاع مقدس هست! آغاز  کابوسی دهشتناک برای دو ملت. یکطرف ما بودیم که تازه از شوک انفجار نوری که انجام داده بودیم! خارج نشده به دامن یکی از سخت‌ترین، پر هزینه‌ترین و فرسایشی‌ترین جنگ‌های قرن بیستم پس از جنگ جهانی دوم وارد شده بودیم، یک طرف ملتی بود که سال‌ها زیر تیغ سانسور و خفقان و عقاید پوچ رژیمی که سودای برتری جویی در جهان عرب و پاک کردن عجم‌ها از روی زمین را در عقده‌ها و افکار منحوس یک دیکتاتور دیوانه دنبال می‌کرد، وارد کارزار جنگ شده بود.

تن‌ها پاره پاره شد، گلوله‌ها لالایی شب‌های ما شد، ویرانی، ضجه مادران بی‌همسر و فرزند، بغض و کینه دو ملت از یکدیگر، جیب‌هایی که در سراسر دنیا پر از دلارهای نفتی دو ملت شد…

سال‌های بعد از جنگ هم همچنان کابوس ویرانی جنگ دست از سر دو ملت بر نداشت، یک طرف که ما بودیم با حرکت لاک‌پشت‌وار به بازسازی و احیای ویرانه‌های جنگ زیر بار فشار کمرشکن اقتصادی که بر دوش ملت بود آغاز شد تا از ما بهتران به آلاف اولوف بعد جنگ بپردازند، با دلارهای نرخ دولتی به اسم سازندگی در کار واردات و دلالی وارد شوند و میلیارد میلیارد روی هم بگذارند و با گرفتن حق شهروندی کشورهای غربی به ریش آدم‌هایی در این سرزمین بخندند که زمانی که این سرزمین کهن در خطر بود با هر عقیده و مرام و از هر مسلکی که بودند جون‌شون رو کف دست‌شون گرفتند تا نگذارند برای چندمین بار تکه‌ای از این سرزمین رو یک غریبه با خودش ببره… از اون طرف ملت عراق موند و دیکتاتور دیوانه‌ش که بعد از کوتاه ماندن دست‌ش از رسیدن به آرزوی‌ فتح ایران با عبور از دروازه تیسفون، سودای دست‌درازی به سرزمین هم‌پیمانان سابق‌ش را در سر پروراند تا به حامیان‌ش نشان دهد که دیگر زمان کشیدن گوش این فرزند ناخلف‌شان رسیده و هزینه‌هایی که این ملت بخاطر این همه خودخواهی و کوته بینی پرداخت کرد و می‌کند.

هنوزم در یادم مونده، اخبار ساعت 19 شبکه اول، صدای پر طنین گوینده خبر آقای افشار که اخبار جنگ رو می‌گفت، عملیات‌هایی که انجام می‌شد، تعداد شهدا و زخمی‌ها، خانم مادر آروم گریه می‌کرد، نگران برادرم بود که در کردستان توی تیپ تکاور سرباز بود، پسر برادر و خواهرش تازه شهید شده بودند و می‌ترسید از هر باری که زنگ‌ درب خونه به صدا در می‌اومد و یکی خبر کشته شدن پسرش رو می‌آورد… تمامی کودکی من در اخبار جنگ، در فقر و نکبت قحطی جنگ، در شعارهای جنگ جنگ تا پیروزی، کربلا کربلا ما داریم می‌آییم گذشت مثل باقی مردم این سرزمین… جنگ بد بود، جنگ سیاه بود، جنگ گریه مادر بود، جنگ نگرانی پدر بود، جنگ پرسش‌های بی‌شمار و بی‌پاسخ من از شرایط جنگ بود، جنگ گذشت با همه سختی‌های و دردهاش اما خاطره تلخ‌ش در تار و پود این مردم و سرزمین‌ش باقی موند…

 

 

 

Read Full Post »

 

 

 

 

یک سررسید دارم که چند وقتی هست عادت کردم در اون بیشتر مناسبت‌ها و… رو می‌نویسم که برای خودش داره تبدیل می‌شه به یک دایرکتوری جم و جور… در قسمت پائین صفحات این سر رسید یک کادری هست که در اون یک جمله انگلیسی به همراه معنی‌ش نوشته شده، یک خط پائین‌تر یک سایت اینترنتی معرفی شده و در خط آخر هم یک جمله نوشته شده که البته ذکر نشده نقل از کی هست!

هر روز که سر رسید رو باز می‌کنم تا مناسبت‌های اون روز و چند روز  آینده رو یک نگاهی بهش بیندازم، نگاهی هم به جمله‌های کادر پائین سررسید می‌اندازم، امروز هم بر حسب عادت جمله زیر رو خوندم:

 

انسان منطقی خود را با دنیا وفق می‌دهد. اما انسان غیر منطقی اسرار دارد که دنیا را با خود وفق دهد. بنابراین افراد غیرمنطقی بیشتر پیشرفت می‌کنند.

 

وقتی برای اولین بار این جمله رو می‌خونی با توجه به تعریف منطقی و غیرمنطقی که به صورت معمول ما یاد گرفتیم، شاید به نظر برسه که این جمله از هر کی که هست، یک جای کارش می‌لنگه! یعنی اینطور از جمله استنباط می‌شه که اون منطق شناخته شده توسط ما رو زیر سؤال می‌بره!

یعنی آدم بنظرش می‌رسه که این بی‌منطقی ممکن هست تعبیر به سرخوشی، جنون، بی‌قیدی و… از این دست کلمات تعبیر بشه که همه این‌ها با اون منطق، اتوریته و درچهارچوب بودنی که لازمه زندگی در قوانین اجتماعی تعریف شده در میان آدم‌هاست منافات داره و کسی که تبعیت از این قوانین و قراردادهای اجتماعی نداشته باشه مسلماً دچار مشکل هست و دیگران رو هم دچار مشکل می‌کنه!

البته گفتم این چیزی هست که بنظر می‌رسه، اما اگر از یک زاویه دیگه به این جمله نگاه بیندازیم یا تعبیر دیگری از این غیرمنطقی بودن داشته باشیم، معنی آزادی از اونچه که این قوانین و قراردادها به انسان تحمیل می‌کنند و باعث می‌شوند از اون اصالت و خودِ واقعی‌اش دور بیفتد و بواقع این غیرمنطقی بودن همانی می‌شود که انسان امروزی آرزویش هست، برای خودش باشد، سرخوشانه عاشق شود و در زندگی کاری را انجام دهد که دوست دارد.

ولی از اونجایی که این الگویی نیست که خیلی از ماها حتی جرأت فکر کردن بهش رو داشته باشیم چه برسه به اینکه بخواهیم به این روش زندگی کنیم ناگزیر به تعریف منطقی از خودمون و آرزوهامون و اونچه که سیستم آموزشی و تربیتی به ما تحمیل می‌کنه! اکتفا می‌کنیم و همین هم می‌شه که در خیلی از موارد اون آدم‌هایی که به قول ما ناجور هستند با رفتار غیر منطقی‌شون دست به کارهایی می‌زنند که ما عمری در حسرت انجام دادن‌شون هستیم اما جسارت لازم رو درخودمون به همون دلایلی که در بالا گفتم، نمی‌بینیم در حالیکه آدم‌های بی‌منطق فارق از آموخته‌هایی که بهشون یاد دادند، دست به عمل می‌زنند، موفق می‌شوند و لذت خود بودن رو می‌برند و ما آدم‌های منطقی می‌مانیم با یک عمر حسرت «خود» بودن…

 

 

 

 

 

Read Full Post »

Older Posts »