Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئن 2011

 

  

 

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

کنار تو درگیر آرامشم

همین از تمام جهان کافیه

همین که کنارت نفس می‌کشم

 

برام هیچ حسی شبیه تو نیست

تو پایان هر جستجوی منی

تماشای تو عین آرامشه

تو زیباترین آرزوی منی

 

منو از این عذاب رها نمی‌کنی

کنارمی به من نگاه نمی‌کنی

تمام قلب تو به من نمی‌رسه

همین که فکرمی برای من بسه…

(آهنگ (سریال) نابرده رنج با صدای احسان خواجه‌امیری از اینجا دانلود کنید)

 

 

 

 

Advertisements

Read Full Post »

 

 

 

روزگار سختی هست، تعارف هم بر نمی‌دارد، از روزمرگی‌های کش‌دار در این گرما و آلودگی که بگذریم، هر روز یک سناریوی جدید رقم می‌خورد در جهت اینکه همین اندک جان باقی مانده هم از تن به در شود.
هر کدام‌مان هم ظرفیتی داریم یکی تند مزاج و کم حوصله هست، بونه غر زدنش می‌شود گرفتاری با بلیط‌های الکترونیکی اتوبوسرانی و راننده‌های سر به هوا و بی‌انصافی که از این تغییرات جدید برای درآمد بیشتر از نقص همیشگی نظارت بر سیستم سؤاستفاده می‌کنند، یکی هم دغدغه‌اش می‌شود آنچه که دارد بر سر این سرزمین می‌آید پَرپَر می‌زند، دیگری دارد جان می‌دهد از غم نداشتن نان و یکی دیگر درد دارد اما انقدر زیاد است که نامی برایش پیدا نمی‌کند، یعنی همه‌مان درد داریم، دردهای مشترکی که این روزها علاوه شده‌اند به دردهای شخصی که فقط خودمان ازش خبر داریم… بله درد هست، خیلی هم زیاد… اما چاره چی هست، بنشینیم و هِی غر بزنیم و از دردهای‌مان برای یکدیگر بنویسیم و هی دور هم وای وای کنیم، اگه نتیجه‌ای دارد که من هم با شما هستم اما وقتی جز اضافه شدن یک درد دیگر به دردهای‌مان فایده‌ای ندارد بهتر نیست که هر کدام‌مان هر جایی که هستیم کمی صبورتر، منطقی‌تر و هوشمندانه‌تر برخورد کنیم و سعی کنیم برای هر تغییری که دوست داریم در شرایط موجودمان بیفتد، قدر سر سوزنی تلاش کنیم، تلاش در جهت کسب آگاهی بیشتر خودمان و دیگران و همفکری برای برون‌رفت از وضعیت موجود، تلاش برای انجام کار درست و تشویق دیگران به پیش گرفتن چنین رویه‌ای در زندگی؟!
بنظرم در شرایط فعلی این تنها راه چاره‌مان هست، یک کلونی برای ایجاد یک موج اثرگذار از همین ارتعاشات کوچک شروع می‌شود… ما محکوم به این مبارزه پیگیر هستیم، محکوم به زندگی کردن، پس چه بهتر که سربلند و آزاده این مبارزه (زندگي) را به انجام برسانیم نه مثل یک موجود ترحم‌برانگیزی که لایق زندگی هم نیست، انتخاب با خودمان است.

Read Full Post »

 

 

 

 

ساعت 7 صبح هست، پای کامپیوتر در حال غور کردن در فضای مجازی هستم، یک مسیج صبحگاهی از راه می‌رسد، sms از مهندس (دوست صمیمی دوران دانشجویی‌م هست)، همین می‌شود بونه گفتگوی‌مان.

مهندس: متن sms ارسالی مهندس این است: «فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزای بدنم جزئی از خاک ایران شود. (کوروش بزرگ)… سالروز تولد اوست مردی که 2564 سال پیش به انسان بودن افراد احترام می‌گذاشت! جاوید باد ایران».

من: 7 آبان ماه بود سالروز کوروش! نبود؟

مهندس: 2 روز در تاریخ ثبت است، یک روز  میلاد (که روز جهانی کوروش است، البته همه دنیا جز ایران!)، یک روز هم داراب روز است منصوب به ایشان… هر روز به یاد او باشیم.

من:چه جالب، پس بین فقها همچنان اختلاف هست!… آدم‌های بزرگ روز ندارند چون همه روزها مال اونهاست، موفق باشی.

Read Full Post »

 

 

 

 

 

مثل چراغ‌ راهنمایی که هِی سبز می‌شود و قرمز ، من هم درجا زده‌ام مثل اولین باری که تو را دیدم و زمان ایستاد… حالا خیلی وقت است که تو رفته‌ای و من مبهوت رد پایت هستم…

زمان می‌گذرد و من ایستاده‌ام بر آستانه چهار راه زمان به انتظار آمدن دوباره‌ت… نمی‌دانم تا به کِی اما قلبم روشن است به آمدن دوباره‌ت…

 

 

 

 

Read Full Post »

 

 

 

اگه یک جایی جنگ شد، دست کسی تنگ شد، تقصیر من بود…

اگه بحران آب بود، هجرت سراب بود، تقصیر من بود…

اگه زمستونا سردن،  تابستونا گرم‌ن، تقصیر من بود…

اگه جاده‌ها باریک‌ن، کوچه‌ها تاریک‌ن، تقصیر من بود…

تقصیر من بود… تقصیر من بود… تقصیر من بود…

 

اگه بود بحران بیکاری، فقر و نداری، تقصیر من بود…

جنگ عراق و اسرائیل، ببرای تامیل، تقصیر من بود…

بحران هویت، مرگ معنویت، تقصیر من بود…

ساختارزدایی از مدنیت، تقصیر من بود…

تقصیر من بود… تقصیر من بود… تقصیر من بود…

 

عوام‌زدگی سیاسی، شکست دیپلماسی، تقصیر من بود…

 

(آهنگ تقصیر من بود از گروه کیوسک رو از اینجا دانلود کنید)

 

 

 

 

 

 

 

Read Full Post »

 

 

حدود 26-27 سال داشت اما چهره تکیده‌اش با اون موهای سفید و خاکستری زیادی که داشت، خیلی مسن‌تر نشان‌ش می‌داد. شلوار قهوه‌ای دم پا گشاد به پا می‌کرد با یک اورکت ارتشی رنگ و رو رفته که همیشه تنش بود، کفش‌های سفید کتانی با اون نوارهای آبی‌رنگ دور تا دورش که بهش کفش چینی می‌گفتند و اون زمان زیاد پای مردم می‌دیدی… بیشتر مواقع یک سیگار بهمن گوشه لب‌ش بود در حالیکه کاه‌دود می‌شد… با اون سبیل‌هایی که گوشه‌اش از کنار لبش به سمت پائین خم شده بود و ته ریش همیشگی‌ش، درست شبیه همان کارکترهای محبوب مسعود کیمیایی در فیلم‌هایش بود، همان‌هایی که در زندگی سختی زیاد کشیده‌اند ولی هنوزم روزگار با اون‌ها راه نمی‌آید… این تصویری هست که از 6-7 سالگی‌هایم از جلال در ذهن من باقی مانده است.

جلال همسایه ما بود در محله قدیمی‌مان، از خانواده دکتر شریعتی بودند و این یعنی او هم از همان دست جوان‌هایی بود که اول انقلاب به‌شان می‌گفتند منافق! عضو مجاهدین خلق بود و همچون خیلی از همفکران‌ش بدلیل دگراندیشی‌شان در آن فضای انقلابی و ملتهب که تحمل شنیدن صدایی غیر از صدای انقلاب نه از سوی حکومت انقلابی- اسلامی و نه از سوی مردم انقلاب کرده نبود، به زندان افتاده بود.

جلال که از زندان بیرون آمده بود، دیگر جلال سابق نبود، عوض شده بود، خود قبلی‌ش نبود، آن جوان سابقی که همه می‌شناختندش نبود. پشت سرش مردم پچ‌پچ می‌کردند، می‌گفتند در زندان که بوده شستشوی مغزی شده و… جلال منزوی شده بود، دائم سیگار می‌کشید، با کسی حرف نمی‌زد، رفته بود توی لاک خودش، داروی اعصاب می‌خورد، زندگی‌ش کاملاً عوض شده بود، شده بود یک آدم دیگر…

عصرهای گرم تابستان وقتی در محل فوتبال بازی می‌کردم می‌دیدم‌ش، سر کوچه‌شان می‌ایستاد سیگار می‌کشید و به آدم‌ها نگاه می‌کرد در سکوت… او سوژه همیشگی پچ‌پچ‌های مردم محل بود در عصرهای داغ تابستان!

جلال به من و رفقایم نگاه می‌کرد، نمی‌دانم در ما چه می‌دید، آینده خودش را، آینده سرزمین‌ش را، آینده‌ای که می‌آید و دوباره طنین صدای خودش و رفقایی که مثل او در آن هیاهوی روزهای انقلاب مجالی برای رساندن پیام‌شان به گوش مردم را نداشتند را این‌بار از حنجره ما می‌شنید که فریاد بر می‌آورد… نمی‌دانم در نگاه جلال چه بود اما هر چه بود بغض و کینه‌ای دره‌ش نمی‌دیدم، هیچ‌وقت حس بدی بهش نداشتم فقط برایم مجهول و گنگ بود.. اون سکوت و اون نگاه‌ش… اما نگاه من به جلال از جنس نگاه او نبود، با اینکه حس بدی بهش نداشتم اما همیشه مثل یک مضنون بهش نگاه می‌کردم، مثل آدمی که کار بدی کرده و باید مواظب‌ش بود و دور و برش تاب نخورد چون تو را هم از راه به در می‌کند، این همه چیزی بود که در نگاه به جلال در او می‌دیدم برایم شده بود آقا گرگه قصه‌ها! شاید در اون فضای سیاه و سفید جامعه، اون همه شور بی‌شعور انقلابی این بهترین نقشی بود که یک کودک 6-7 ساله می‌توانست به جلال بدهد…

من فرزند انقلاب بودم، در سال‌های ابتدایی انقلاب به دنیا آمده بودم و بزرگ می‌شدم، جز جنگ، خشونت، پاکسازی‌های حزبی و سیاسی، جز نشنیدن صدای مخالف چیز دیگری ندیده بودم، خاطرات گذشته پدر و مادرم و خواهر و برادر بزرگ‌ترم فقط یک تصویر گنگ بود برای من، من فقط انقلاب را دیده بودم و فقط منطق انقلاب را شنیده بودم… و جلال درست نقطه مقابل همه این‌ها بود، برای همینم وقتی می‌دیدمش با همه بد نگاه کردن دیگران و بد گفتن از جلال، باز هم حس بدی بهش نداشتم، جلال فقط مرا گیج می‌کرد بی‌اینکه دلیلش را بدانم…

جلال از محله ما رفت، مادرش خیلی سال پیش مرده بود، پدرش هم ازدواج دومی کرد، چند سال بعد ما هم از آن محل رفتیم، کسی از جلال خبری نداشت… بعد از چند سال شنیدم جلال ازدواج کرده و یک فرزند هم دارد، اما ازدواجش طولی نکشیده و همسرش جدا شده است!

چند سال دیگر گذشت شنیدم که جلال در خلوت و تنهایی‌ش در باغ خانوادگی‌شان زندگی می‌کند، بی‌هیچ همدمی، مشائرش را هم از دست داده ظاهراً، با موهای بلند و ناخن‌های دراز و چهره‌ی ژولیده‌ش دیگر شبیه آدم‌های معمولی نیست… شبیه خودش شده، شبیه همانی که بود و می‌اندیشید فارق از آنکه دیگران در موردش چه خواهند گفت…

دیروز مجلس ختم جلال بود، در سن 50 سالگی جلال درگذشت، در تنهایی و غربت… داستان زندگی جلال داستان نا آشنایی در سرزمین ما نیست، هر کدام از ما احتمالاً یکی از این جلال‌ها را می‌شناسیم و داستان زندگی‌شان را از بریم… انسانی که می‌توانست مثل خیلی از ماها زندگی خودش را داشته باشد در سکوت و بی‌هیچ اندیشه‌ی دگری اما جلال از این دست آدم‌ها نبود، برای آنچه که بهش فکر می‌کرد و درست می‌دانست حاضر بود هزینه بدهد، هزینه سنگینی به قیمت عمر و جوانی و یک دنیا آرزوهایی که در سر داشت، اما ترجیح‌ش این بود سرش را بالا بگیرد و حرف‌ش را بزند حتی اگر زبان سرخ‌ش سر سبز بدهد بر باد.

جلال از تبار مردان و زنان آزاداندیش بودی که تا پای جان سر حرف‌شان ایستادند برای آزادی خودشان، مردم سرزمین‌شان، برای اینکه این کهن سرزمین را دوباره آزاد ببینند.

جلال با همان سیمایی که از بچگی در خاطرم مانده همچون یک قهرمان آزاداندیش، در ذهنم جاودانه باقی خواهد ماند… مثل یک مرد که هرگز قامت‌ش خم نشد…  

جلال و جلال‌ها رفتند اما بذر اندیشه‌شان در میان ما باقی ماند با میراث ارزشمندی از آزادگی و دگر اندیشی، میراثی که یادآور زنان و مردانی‌ست که فقط از روی متن نوشته شده زندگی نکردند، متن زندگی خودشان را نوشتند انقدر زیبا که هنوزم طنین صدای‌شان در گوش این سرزمین نجوا می‌کند…

 

 

 

 

 

 

Read Full Post »

 

 

 

آدم‌های بزرگ

 

کسانی که خود بسیارند،

نیازی به هم‌وطن ندارند،

کسانی که خود آزادند،

از زندان به ستوه نمی‌آیند،

آدم‌های اندک‌اند

که به ازدحام محتاجند…

(دکتر علی شریعتی)

 

 

پی‌نوشت: 29 خرداد سالروز درگذشت دکتر علی شریعتی  است، یادش گرامی باد.

 

 

 

Read Full Post »

Older Posts »